تبليغاتX
باران عشق
عاشقانه ؛ادبی؛ دل نوشته

درشباهنگام که ستاره هابرای دیگرون می خندند

برای من گریه می کنند؛روزگارفارغ ازهرچه هست

به حال زارمن  می خندد ومن درتمام عمرپرازسکوت

خود زندگیم رابه یک چیزمعنی می کنم .غم وغم

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط ایمان خدادادی |

==برسنگ قبرم بنویسید:

خسته بود اهل زمین نبود؛نمازش همچودلش شکسته بودولی شیشه دلی رانشکسته بود؛تنهابودچون سراپاشکسته بود؛پاک بودچشمان اوچون دائم ازاشک نباریده شسته بود؛این درخت برای هرتبروتیشه دسته بود؛برسنگ قبرم بنویسید؛کل عمرپشت دری که بازنمی شدنشسته بود.

==ترابه جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست دارم ؛تورابه جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم ؛

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط ایمان خدادادی |

بنگر به چشم مست من، وين ابروي پيوست من، وين چون عروسان جست من، وين نازها بر شست من، ديگر چه آيد دست من، اي يار غايب از نظر!

جانا به جعد و موي تو، بر پاره شب بوي تو، وان حلقه گيسوي تو وان تيغ زن ابروي تو، وان نرگس جادوي تو، از خود بده ما را خبر، اي يار غايب از نظر!  

جانا به شكر خانه‌ات، وان گردش پيمانه‌ات، وان نرگس مستانه‌ات، وان خط و خال و دانه‌ات، وان چشم پر افسانه‌ات، بر ما شبي بنما گذر، اي يار غايب از نظر!

من عاشقي ديوانه‌ام، از خويشتن بيگانه‌ام، بر شمع تو پروانه‌ام، بهر تو در ميخانه‌ام، آتش مزن كاشانه‌ام، با آن نگاه پر شرر، اي يار غايب از نظر!

خواهم پي ديدار تو، بهر گل رخسار تو، وان نرگس بيمار تو، افتم هزاران بار تو، بر پاي مهماندار تو، گيرم سپس تنگت ببر، اي يار غايب از نظر!

رفتي و من مجنون شدم، بر بوي تو هامون شدم، وز داغ تو جيهون شدم وز عشق تو در خون شدم، از من چه مي‌خواهي دگر، اي يار غايب از نظر!

شاها غبارت مي شوم، فرمانگذارت مي‌شوم، قوش شكارت مي‌شوم، چون جان نثارت مي‌شوم، آخر به كارت مي‌شوم، بي من مگر داني مقر، اي يار غايب از نظر!

اي جان من جان شما، اين سر به قربان شما، من خود به دوران شما، مردم ز هجران شما، دستم به دامان شما، خونم مريزي بي‌ثمر، اي يار غايب از نظر!

هر شب ز شوق روي او، مدهوش رنگ و بوي او، مست كف مينوي او، افتاده‌ام در كوي او، سر مي‌نهم بر جوي او، تا ماه من آيد بدر، اي يار غايب از نظر!

اي رأي عالم رأي تو، و ز طبع كار افزاي تو، اي صدر گيتي جاي تو، وي بر فلك مأواي تو، بر همت بالاي تو، انجم به گردون مستقر، اي يار غايب از نظر!

شاها وفادار توأم، سر خيل و سالار توأم، در بزم مي يار توأم، در رزم سردار توأم، سلطان دربار توأم، هم تاج دارم هم تبر، اي يار غايب از نظر!

اي از عدم بيرون شده، و ز چندها بيچون شده، در ربع ما مسكون شده، در مصر جان ذوالنون شده، وآنگه سوي فرعون شده، تا قوم را يابي مقر، اي يار غايب از نظر!

اي جلوة طاووس من، اي عشق جالينوس من، اي نام تو ناقوس من، خاموش مكن فانوس من، وز طاق ميناوس من، قرصي بياور از قمر، اي يار غايب از نظر!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ایمان خدادادی |

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط ایمان خدادادی |

 

نقطه شروع هر سفر قدوم آغازین آن است و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه آن.

اما کدام مقصد را باید برگزید؟! و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟!

نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند

 شروع زندگی است. آری ؟!!! زندگی

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط ایمان خدادادی |

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک!

 

اي تو در طيف كلامت ، نور عشق / اي تو در تعبير نامت شور عشق / اي سكوتت خلسه شبهاي من/ اي تو نامت آيه لبهاي من / اي تو موج گيسوانت آبشار/ اي صدايت دلنشين چون جويبار/ اي نگاهت صادق و بي ريب و رنگ / جان اگر خواهي نثارت بي درنگ / من سرا پا خواهش ... تو بي نياز / شعر من گوياي اين سوز گداز/ برگ پاييزم اسير دست باد/ سر نوشتم را غمت تغيير داد/ تا كه چشمت را به چشمم دوختي / با نگاهت هستي ام را سوختي...........

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط ایمان خدادادی |

         من سكوت خويش را گم كرده ام
                           لاجرم در اين هياهو گم شدم
                                            من كه خود افسانه مي پرداختم
                                                                   عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
                 ساز جانم از تو پر آوازه بود
                                      تا در آغوش تو در راهي داشتم
                                                          چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
                     تو مرا بردي به شهر ياد ها
                                من نديدم خوشتر از جادوي تو
                                                        اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
                      تو كجايي تا بگيري داد من
                                            گر سكوت خويش را مي داشتم
                                                                زندگي پر بود از فرياد من

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط ایمان خدادادی |

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط ایمان خدادادی |

"تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟
اما...
سوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود
سکوتی سخت و حشت زا
که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم
ولی جرات بخود دادم
و یکبار دگر ـ آرامتر اما
زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم:
"تورا من دوست میدارم
٬ تو هم ...آیا...؟!"

                                   

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط ایمان خدادادی |

هميشه فكر می كردم اگه يه روز نباشی می ميرم .......

 اما من نمردم من داغون شدم ........

خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ......

ولی واقعيت اينه كه نمی تونم فراموشت كنم .

خيلی دلم می خواد خوابتو ببينم ولی از وقتی

 كه رفتی خواب به چشام نميآد .....

کاش اینجا بودی می دیدی که

 چقدر دوستت دارم.......!!!

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط ایمان خدادادی |